نویسنده مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)
درحال برگشت از بوستان علوي بوديم آخه ميدونيد ما يعني من و آقاي مدير و چند نفر از معلمهاي ديگه بچه هاي مدرسمون را برده بوديم اردو، اون هم چه اردويي يه اردوي به يادموندني هم براي من و هم بيشتر براي بچه ها. اونها را به پارك بازي هم برديم بعضي از بچه ها براي بار اولشان بود كه به پارك بازي ميرفتند آخه توي قنوات(يكي از توابع قم) كه قيافه اش نه به شهر ميخورد و نه روستا پارك بازي وجود نداشت خيلي دلم برايشان ميسوخت، مدرسه شان هم كه بهش مدرسه نميتوان گفت چون بيشتر شبيه خونه هاي قديمي ميماند قبلا مدرسه داشتيم يه مدرسه ي شيك و خوب ولي ايرانيها مجوز را باطل كردند و ما مجبور شديم به اين خونه ي قديمي عزيمت كنيم سرتان را درد نيارم بالاخره داشتيم از اردو با اتوبوس برميگشتيم كنار دست من پسر كوچولوي نازي بود كه خيلي خوابش مي اومد و سرش هي پايين مي افتاد و من دلم به حالش سوخت و سرش را روي پايم گذاشتم تا بخوابه همه ي اين صحنه ها را كوچولويي كه در طرف ديگرم بود ميديد و فقط با لبخند شيرينش مرا نظاره ميكرد پسركوچولويي كه روي پايم گذاشته بودم به خواب عميقي فرو رفته بود احساس غريب وصف ناشدني به من دست داده بود رفته رفته خورشيد داشت به مقصدش نزديك ميشد و رنگ سرخ قشنگي را پديد آورده بود ما هم به مقصدمان نزديك ميشديم.ديگه بايد بچه ها از اتوبوس پياده ميشدند پسري را كه روي پايم خوابيده بود به آهستگي بيدار كردم ابتدا ترسيد و خودش را جمع و جور كرد و با لبخند از من تشكر و خداحافظي كرد پسر كوچولوي طرف ديگرم فقط مرا نگاه ميكرد نگاهي مهربانانه و هنگام پياده شدن صورتم را بين دستان كوچولويش گرفت و بوسه اي بر لپم زد و آرام گفت خداحافظ آقا و پياده شد، شوكه شدم و از خوشحالي اشك در چشمانم حلقه زد.

