تبليغاتX
داستان سرا

داستان سرا
 
به نام خدایی که در همین نزدیکیست

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 توسط مسعود سعیدی

نویسنده مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)

درحال برگشت از بوستان علوي بوديم آخه ميدونيد ما يعني من و آقاي مدير و چند نفر از معلمهاي ديگه بچه هاي مدرسمون را برده بوديم اردو، اون هم چه اردويي يه اردوي به يادموندني هم براي من و هم بيشتر براي بچه ها. اونها را به پارك بازي هم برديم بعضي از بچه ها براي بار اولشان بود كه به پارك بازي ميرفتند آخه توي قنوات(يكي از توابع قم) كه قيافه اش نه به شهر ميخورد و نه روستا پارك بازي وجود نداشت خيلي دلم برايشان ميسوخت، مدرسه شان هم كه بهش مدرسه نميتوان گفت چون بيشتر شبيه خونه هاي قديمي ميماند قبلا مدرسه داشتيم يه مدرسه ي شيك و خوب ولي ايرانيها مجوز را باطل كردند و ما مجبور شديم به اين خونه ي قديمي عزيمت كنيم سرتان را درد نيارم بالاخره داشتيم از اردو با اتوبوس برميگشتيم كنار دست من پسر كوچولوي نازي بود كه خيلي خوابش مي اومد و سرش هي پايين مي افتاد و من دلم به حالش سوخت و سرش را روي پايم گذاشتم تا بخوابه همه ي اين صحنه ها را كوچولويي كه در طرف ديگرم بود ميديد و فقط با لبخند شيرينش مرا نظاره ميكرد پسركوچولويي كه روي پايم گذاشته بودم به خواب عميقي فرو رفته بود احساس غريب وصف ناشدني به من دست داده بود رفته رفته خورشيد داشت به مقصدش نزديك ميشد و رنگ سرخ قشنگي را پديد آورده بود ما هم به مقصدمان نزديك ميشديم.ديگه بايد بچه ها از اتوبوس پياده ميشدند پسري را كه روي پايم خوابيده بود به آهستگي بيدار كردم ابتدا ترسيد و خودش را جمع و جور كرد و با لبخند از من تشكر و خداحافظي كرد پسر كوچولوي طرف ديگرم فقط مرا نگاه ميكرد نگاهي مهربانانه و هنگام پياده شدن صورتم را بين دستان كوچولويش گرفت و بوسه اي بر لپم زد و آرام گفت خداحافظ آقا و پياده شد، شوكه شدم و از خوشحالي اشك در چشمانم حلقه زد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط مسعود سعیدی

                                              نویسنده: مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)

امروز حسین مثل روزهای قبل سرکار رفته بود. کار حسین خالی کردن بارهایی بود که به انبار پست آورده می شد با اینکه او فقط نوزده سال بیشتر نداشت ولی به خاطر وضع نه خیلی خوب خانواده اش مجبور بود که کار کند ساعت کاری حسین ده ساعت در طول روز بود و او از ساعت هفت صبح تا هشت شب را در بیرون از خانه به سر می برد و هنگامی که به خانه می آمد خیلی خسته و درمانده بود و به هیچ وجه حال و حوصله ی کاری را نداشت پدر او یک روحانی بود که به او نمی شد گفت یک روحانی و فقط درس خواندن را بلد بود و اصلا به کارهای خانه هیچ کمکی نمی کرد و تنها کاری که برای خانه انجام می داد و یکی از کارهای مفیدی که برای خانه می کرد گذاشتن آشغال ها دم در در هنگام شب بود که به نظر کار شاقّی به نظر نمی رسد به همین دلیل این رفتار باعث شده بود که حسین هم هیچ علاقه ای به کار کارهای خانه نداشته باشد حسین محصل بود و تابستان ها را فقط در انبار پست که مسئول آن یکی از آشنایان حسین بود کار می کرد پدر او کمتر پیش می آمد یا اصلا پیش نمی آمد که به مشکلات حسین رسیدگی کند حتی با اینکه حسین چند بار به پدر به اصطلاح روحانی اش گفته بود برایش کار پیدا کند ولی پدر او هیچ کاری برای او نکرد و آخر حسین مجبور شد تا به یکی از دوستانش رو بیندازد که خیلی برایش خوش آیند نبود.

امشب حسین خیلی خسته بود چون بارهای سنگینی را جابه جا کرده بود و به هیچ وجه حال و حوصله کسی را نداشت حتی خواهر کوچکترش که معمولا با او درد دل می کرد و تقریبا محرم رازهای او بود پدر حسین مثل هر روز و هر سال و همه ی عمرش مشغول درس خواندن بود و از زندگی فقط درس خواندن بدون بازدهی را یاد گرفته بود و همین موضوع باعث شده بود تا حسین از پدرش دل خوشی نداشته باشد و حتی از او بدش بیاید حسین تا آنجا که ممکن بود با پدرش خوب رفتار می کرد و در برابر رفتار خوب پدر او هم رفتار خوب را پیشه می کرد پدر حسین تعادل اخلاقی نداشت و مثلا یا خیلی خوشحال بود یا خیلی ناراحت و عصبانی و پرخاشگر که حالت دوم بیشتر در او دیده می شد آن شب لعنتی فرا رسیده بود شبی که باعث سالها جدایی شد حسین خسته بود و با دیدن فیلم با خواهرش قصد رفع خستگی پس از یک روز سخت و سنگین را داشت مادر حسین از پدر بچه ها خواست تا به خرید میوه بروند از آنجا که ساعت یازده شب بود مادر حسین نمی توانست تنها به خرید برود پدر حسین طبق معمول با یک بهانه از زیر کار شانه خالی کرد و به مادر بچه ها گفت: من درس می خوانم با حسین به خرید برو حسین از این رفتار پدرش خیلی عصبانی شده بود و دیگر از این شانه خالی کردن پدرش از زیر کار خسته شده بود و او هم با آوردن بهانه ی اینکه دارد فیلم تماشا می کند قبول نکرد هر ده دقیقه مادر حسین یک نفر را برای رفتن به خرید طلب می کرد و پدر حسین هم هر بار به حسین اشاره می کرد و می گفت حسین بیکاره اون رو با خودت ببر و حسین هم مثل پدر جواب رد می داد و از رفتن به خرید همراه مادرش سرباز می زد این خواسته ی مادر سه چهار بار تکرار شد تا اینکه پدر حسین با عصبانیت از جای خود برخاست و به طرف لباسهایش رفت و همینطور که آماده می شد حسین را تهدید می کرد و مثلا می گفت اگه ببینم از میوه ها که میارم بخوری من میدونم با تو و.. حسین هم بدون توجه به گفته های پدر مشغول تماشا کرن فیلم با کامپیوترش بود دستگاه در مسیر در خروجی به حیاط بود و پدر حسین وقتی از کنارشان می گذشت پایش به بشقابی خورد و همین بهانه ای بود برای خالی کردن عقده هایش. از دست دخترش که با حسین مشغول نگاه کردن فیلم بود کشید و بشقاب را در دستش داد و با عصبانیت و داد و بیداد گفت که بشقاب را به آشپزخانه ببرد و از دم راه برای اینکه زهر چشمی هم از حسین گرفته باشد سیم کامپیوتر را کشید و گفت از این خانه گورت را گم کن و لگد محکمی هم به حسین زد او بعد از سالها از پدرش کتک خورده بود و نمی دانست چکار کند آیا باید ساکت می نشست و عکس العملی نشان نمی داد یا باید با همان رفتار از پدرش پذیرایی می کرد متاسفانه حسین راه دوم را انتخاب کرد و کاری که نباید می شد اتفاق افتاد و با مشت به چشم پدرش زد پدر حسین عینکی بود و با این مشت عینک خرد و خون از چشم پدر جاری شد ولی پدر هنوز عصبانی بود و با لگد و فحش حسین را از خانه بیرون انداخت و به او گفت که به هیچ وجه حق برگشتن به خانه را ندارد حسین هم این حرف پدر را آویزه ی گوش کرد و هرگز به خانه بازنگشت چندین سال از آن شب نحس می گذرد و علی رغم تلاشهای خانواده ی حسین برای پیدا کردن او هیچ اثری از او پیدا نکردند تا اینکه بعد از گذشت هشت سال از پزشک قانونی برای تشخیص هویت تماس گرفتند حسین در یک دعوای خیابانی با ضربات چاقو از پای افتاده بود

نتیجه های اخلاقی:

1- به حرف پدر و مادر بی هیچ چون و چرایی گوش کنید فقط شما میتونید در مواقعی که والدین دارن دستورهای خلاف اسلام میدن جلوشون شاخ و شونه بکشید.

2- غرورهای الکی را بذارید کنار موقعی که والدین انداختنتون بیرون و گفتند از این خونه گمشو جدی نگرید برید یه چرخ بزنید و بعد برگردید خونه آخه نمی ارزه تو پارک بخوابید

3- دقت کنید همه ی روحانیون بد نیستند مثل هر صنف دیگه ای تو این صنف هم آدمهای خوب و بد پیدا میشه البته خوبهاشون بیشترن

4- سعی کنید هوشمندانه عمل کنید کاری را که شیطون میگه نکنید کاری را که درسته انجام بدین



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط مسعود سعیدی

  نویسنده مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)

از چند ماه قبل پولهایی که مامانش برای خوراکی بهش می داد را جمع کرده بود و حالا به اندازه ای شده بود که بتونه باهاش یه چیز خوب و درست و حسابی و به قول خودش جوشجل ناناز (خوشگل ناناز) برای داداشش که از اون بزرگتر بود بخره و از اونجا که داداشش مسعود تو تولد چهار سالگی فاطمه که چند ماه پیش بود یه کادوی خیلی خوب برای اون گرفته بود فاطمه هم می خواست برای دادشش یه کادوی خوب بگیره و به قول خودش من همین یه داداش چوچولو را که بیشتر ندارم با اینکه مسعود چهار سال بزرگتر از فاطمه است همیشه فاطمه به مسعود داداش کوچولو میگه!امروز روز تولد مسعودِ و فاطمه هم خیلی خوشحالِ چون قراره با توپی که شبیه توپ جام جهانیِ مسعود را خوشحال کنه تولد مسعود قرار بود ظهر اون روز برگزار شود فاطمه تمام صبح را به مامانش برای مرتّب کردن و تزئین اتاقها کمک کرده بود و منتظر بود تا داداشش از مدرسه برگرده و اون را سورپرایز کنه فاطمه می دونست که مسعود توپ چل تیکه خیلی دوست داره چون دیده بود که از خیلی وقت ها پیش مسعود به مامان و باباشون خیلی اصرار کرده بود تا براش یه توب چل تیکه بخره ولی به هر حال تا اون زمان براش نخریده بودند.

از اونجا که وضع مالی پدر و مادر فاطمه خیلی خوب نبود فقط تونسته بودند مادر بزرگ و دو تا از دوستای مسعود را به جشن دعوت کنند.

همه چیز آماده بود و فاطمه توپ را به شکل شکلات کادو کرده بود و منتظر ورود داداش به قول خودش چوچولو بود تا او را خوشحال کند در حالی که همه منتظر ورود مسعود بودند با ورود دو دوست مسعود بدون مسعود که معلوم بود خیلی ناراحت بودند همه تعجب کرده بودند و از دوستان مسعود علت را جویا شدند.

در حالی که دوستان مسعود با والدین او حرف می زنند فاطمه در گوشه ی از اتاق و بی خبر از همه چیز مشغول بازی با خود بود و تنها دید که پدر و مادرش با سراسیمگی و ناراحتی زیاد لباس پوشیدند و همراه دوستان مسعود به راه افتادند.

چند روز از آن روز گذشته و فاطمه هنوز منتظر بردارش است تا هدیه ای که خریده است را به او دهد اما دریغا که نمی داند برادرش هیچگاه باز نخواهد گشت.




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط مسعود سعیدی

نویسنده: مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)

از آنجا که فصل زمستان برای سه ماه بر سرزمین ها حکمرانی کرده بود زمین ها یخ و برفی و در بعضی جاها یخهای حبابدار و در بعضی جاها هم هوای داخل این یخها از آنها خارج شده و در نتیجه متراکم تر شده و یخ بی حباب را میتوان یافت و یخچال تشکیل شده بود.

جدال در سرمایی سخت بین زمستان و بهار به راه میافتد ابتدا زمستان یک گلوله درست میکند و به طرف بهار پرتاب می کند و گلوله از کنار دست بهار وارد گل میشود صحنه ی آهسته ی آن را در برنامه ی آینده خواهید دید بهار جاخالی داد و گلوله برفی به او اصابت نکرد بهار عصبانی می شود و بازدمی همراه با زور شدید می کند ولی چه فایده نتیجه تنها نسیمی است که باعث خنده ی زمستان می شود و زمستان در جواب بهار یک بوران (هوای طوفانی همراه با برف و باران) از خود ول می کند نتیجه این دم یک طوفان با سرعت 1000 کیلومتر در ساعت است که نیرویی معادل 100 نیوتون در واحد سطح بر بهار وارد میکند است و بهار را تا چندین کیلومتر آن طرف تر پرت می کند ولی بهار مایوس نمی شود و خیلی سریع یک تاکسی می گیرد تا خود را به زمستان برساند وگرنه امتیاز این مسابقه به خاطر ترک زمین و معادل 2 گل خورده حساب می شود و زمستان در صدر گروه A جای میگیرد با هر سختی که بود بهار خود را به زمستان میرساند. جدال مهیجی است سرانجام بهار اعصابی برایش باقی نمی ماند و مجبور میشود از رمز استفاده کند یک قدرتی به زمستان می زند و زمستان چندین بار بدور خود می گردد و جونش خیلی کم می شود بهار خود را به نزدیکی زمستان می رساند و آن را بیست و چهار ضرب می کند و تنها چیزی که از زمستان باقی میماند قالب های یخی است.
این راند به پایان میرسد. دو رزمنده زخم های زیادی برداشته اند بعد از یک دقیقه استراحت راند دوم شروع می شود بهار از مربی خود تابستان مثل اینکه فنون و تاکتیکهای جدیدی یاد گرفته است و حرکات زیبایی را بر روی زمستان اجرا می کند زمستان دست خالی به میدان نیامده است و مثل اینکه مربی او هم یعنی پائیز سیستم را عوض کرده است سختی جدال این دو را از بیتی که سروده ام را می توانید دریابید:
چنان سخت بود رزم دو رزمنده که از آن زمین و زمان شد آکنده
زمستان یک میدان مغناطیسی ایجاد میکند و هفت تیر خود را در می آورد و آن را روی شقیقه ی بهار می گیرد و او را مجبور می کند تا از آن عبور کند بهار هم مانند یک جریان الکتریکی به سرعت از میدان مغناطیسی با شدت 2000 تسلا می گذرد امتیاز آن را می توانیم از فرمول F=BILsina حساب کنیم از آنجا که بهار با میدان مغناطیسی زاویه ی 90 درجه را تشکیل داده است max نیرو بر بهار وارد شده است و داوران امتیاز زیادی از بهار کم می کنند.
سرانجام وقت به پایان میرسد و هر دو فصل مساوی می کنند ولی در پایان داوران بهار را پیروز میدان اعلام می کنند و معلوم می شود که بهار داوران را خریده است نتیجه ی این جدال آن شد که زمستان باید میدان را ترک کند و بهار جایگزین شود پس بهار شد.


نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط مسعود سعیدی

نویسنده: مسعود سعیدی(مدیر وبلاگ)

خش خش برگها را زیر پایم میشنوم و میفهمم که فصل، فصل بهار است در این فصل بوی گل و بلبل می آید و من هم که آلرژی دارم چپ و راست آب بینی ام مانند آبشار نیاگارا و یا تشبیه بهتر چشمه زلال و پاک که به خوشه های گندم زرد زمین های پائین دست آب میدهند می باشد (منظور شاعر سبیل است که به گندم های زرد تشبیه شده است).
این فصل بسیار هوای خوبی دارد پس یک نفس عمیق میکشم، اَه حالم به هم خورد وسط خیابون این کار را کردم آخه مگر این دود و دم می گذارند که یک نفس سالم و عاری از دود وارد حلقوم صاحب مُردیمان شود.
میرویم سراغ زیبایی های دیگر فصل بهار که امیدواریم به مذاقمان خوش آید. یکی دیگر از زیبایی های فصل بهار نرفتن به مدرسه است که بهترین مزیّت و خوبی بهار و آغاز سال نو و نوروز در همین مورد است و ما برای چندی از دست همشاگردی های تخصمان راحت می شویم و به آغوش خانواده برای نیم ماه می شتابیم ولی مادر جانمان مگر می گذارد آدم راحت این پانزده روز صاحب مرده را با خوشی به پایان برساند نه نمیگذارد! برو نان بیار، برو آب بیار، برو سبزی بخر و برو هزار تا کوفت و زهرمار دیگه بخر و از آن طرف هم بقیه ی اعضای خانواده زحمت گرفتن حال ما را میکشند خدا عمرشان بدهد! آمین (البته این شرایط و ترمینات فقط برای بچّه ی آخر صدق می کند که در این مورد هم من خوش شانس بوده ام و مقام بچّه ای آخر بودن را با کمال اقتدار از آن خودم کرده ام. ماشاالله داره این شانس! پس ماشاالله.)
همینطور که در حال گشت و گذار میان درختان هستم چشم های خود را می بندم صدایی گوش نواز و دلنشین گوش را نوازش می کند صدای آب که در بستر خود در حرکت است و حرکت را به ما می آموزد و با صدای زیبایش آرامش را برایمان به ارمغان می آورد، چشم های خود را می گشایم و می بینم که در کنار جوب پر از آشغال و کثافت و زیر درختان خشک شده از دود و سرب در حال حرکتم از راه رفتن خسته می شوم و می روم و زیر یک درخت دراز می کشم و به آسمان بهار نگاه می کنم در فصل بهار هوا صاف، آفتابی و نسیم ملایمی دارد ولی شهر قم است دیگر با آن آب و هوایش. هوا ابری است و ابرهای سیاه آسمان را سراسر پوشانده است و هر چه زودتر باید این توصیفات زیبا را در حول بهار ول کنم زیرا باران بهار در این شهر مانند باران های موسمی به اندازه ی یک توپ تنیس و بسیار مخرب می باشند و خطرات مالی و جانی به بار می آورد.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ نیست! | طراحی : مسعود